تبلیغات
کتاب و کتاب - سوتی های ایرانی


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :nasim hakimian
تاریخ:سه شنبه 1 بهمن 1392-07:52 ب.ظ

کد موس عروسک زامبی

سوتی های ایرانی

یهو بگو ما گاویم خلاص ...!

دیروز یه بسته هوا خریدم از شانس من چند تا چیپسم توش بود !!!

اینم چند تا سوتی که مال بعضی هاستحالا کین رو وللشیه سری ادم های معمولی هستنمال کتابناک هم نیستنیه ادم معمولی
.
.
.
.
.
.
.
 یه دفه میخواستم چای درست کنم کتری رو گذاشته بودم رو گاز ک گوشیم زنگ خورد، رفتم جواب دادم حین مکالمه یاد کتری افتادم خواستم سریع ب خواهرم بگم آب جوش اومده، جوشیدن و سوختنو با هم قاطی کردم گفتم “آب جوخت”!!!
جاتون خالی علاوه بر خانواده ک در صحنه حضور داشتن دوستم ک پشت خط بودم ترکید از خنده!



چهار تا بچه داشتن تو گیم نت کانتر بازی میکردن. وسطای بازی یکیشون در میاد میگه:کدوم خر عوضی داره منو میزنه؟!!
یهو یکیشون جواب میده :کی گفته که من دارم تو رو میزنم؟؟؟؟!


یه بار با دوستم دعوام شده بود بعد بش گفتم گیر عجب ادم خری افتادمو بعد اون اومد جواب بده با اعتماد به نفس کامل گفت خودت گیر عجب ادم خری افتادی!


خونه ی مادربزرگم مهمون اومده بود من زمین نشسته بودم بچه ها شیرینی خورد کرده بودن مورچه جمع شده بود منم حســـــاس!!! نشسته بودم روی اونا چشمم که به مورچه ها افتاده بود خودمو کنترل کردم بعد رفتم پشت دیوار با حرکات دورانی ،بندری چپ و راستی …خلاصه خودمو حسابی تکوندم بعد سرمو اوردم بالا دیدم از آینه ای که رو به روم بود اونطرف دیوار کاملا مشخصه و مهمونا زل زدن به من!


یه یار داشتیم با عمومینا میرفتیم مشهد.من رفتم تو ماشینه اونا سوار شدم.از قضا این عمو و زن عموم جفتشونم معلمن.خلاصه نه آهنگی نه چیزی…فقط تا بچشون یه چیزی میپرسید اینا 2تایی تا 2 ساعت براش توضییح میدادنا خلاصه انگار سر کلاس نشسته بودم.یهو دیدم عموم داره یه چیزی میگه:نه پسرم به اونجا مشهده شمالیه اینجایی ک ما میخوایم بریم مشهد رضویه!!


امروز ظهر خواهرم اومده بهم بگه مارک آنتونی همونی ک شوهر جنیفر بود داره برنامه اجرا میکنه اومد بدوبدو بهم گفت بیا مارک انتونی زن جنیفر لوپز داره برنامه اجرا میکنه….
داشتم از خنده روده بر میشدم


 سلام به همه ،عاقا یه روز سر کلاس پرورشی بودیم داشتیم از ویدیو پروژکشن استفاده می کردیم.یهو شارژ لپ تاپ تموم شد،این پروفسور گفت چی شده،بکس گفتن شارژ تموم کرده.اونم در کمال خونسردی گفت خو برو از سر کوچه 4تا قوّه بخر واسش(اخه لامصب حتی باطریم نه قوه)


زمان دانشجویی مثل همیشه کل درسها تل انبار شده بود برای آخر ترم و داستان شب بیداری که همه دانشجوهای عزیز کم و بیش نسبت به شرایطش آشنا هستن
اون شب یکی از بچه ها گفت بیاید بریم موسسه ما و تا صبح بیدار بمونیم و درس بخونیم
همین کار رو کردیم ، نزدیکای صبح که دیگه مغزم کار نمیکرد اومدم بگم این صندلی مدیریتیه صندلی خلبانه گفتم این صلبان خندلیه ، و انفجار بروبچ



این سوتی برای مامانمه: با مامانم و بابام نشسته بودیم تو سالن پذیرایی مامنم به بابام گفت نونوایی سر کوچه پف میکنه؟ بعد اومد درستش کنه گفت تف میکنه؟
من و بابام داشتیم میمردیم به خدا



یه روز یکی از بچه های فامیل که 13-14 سالش بود اومده بود خونه مون و داشت با کامپیوتر ماشین بازی می کرد.داشتیم استراحت می کردیم که اومد پیشم گفتش :عمو ماشین چطوری عقب میاد؟ گفتم : کنترل با A رو بگیر میاد عقب . یه خورده گذشت دیدم دوباره اومده یه کنترل(ریموت کارت TV ) دستشه میگه: عمو کنترل با چی؟


یه شب عموم و خانواده اش اومده بودن خونه مون.پسر عموم که دندون درد شدیدی هم داشت باهاشون اومده بود.من خواستم بهش بگم که چون دندونت درد می کنه، نمی خوادصحبت کنی، یه دفعه برگشتم بهش گفتم :می دونم چقدر درد می کشی.فقط دهنتو ببند!! اون بیچاره با درد زیادی که داشت، ازاین حرف من خنده اش گرفته بود و بقیه هم خیلی می خندیدند.



تو استخر بودیم داشتیم اهنگ میخوندیم اومدم بگم حالا ب افتخار خودتون دست بزنید ب جاش گفتم به خاطر خودتون افتخار بزنید!!!!



خواهرم اومد بگه خیلی تابلوئه، با ضایع قاطی کرد گفت: خیلی ضابلوئه!!!!!!!!!
اصن یه وعضیه بخدا





دوران راهنمایی که بودیم بعد از تموم شدن زنگ تفریح با صف می رفتم کلاس اون موقع هم یکی از تفریحات این بود که وقتی 10 یا 12 نفر وارد کلاس میشدن در رو می بستن و نمیذاشتن بچه های دیگه کلاس وارد بشن و “در” بیچاره هم سنگ محک این زور آزمایی می شد (10 نفر در رو نگه داشتن یه طرف 20 نفر در رو هل میدن ) یه روزی من جز کسایی بودم که در رو بسته بودیم بچه ها هم زور می زدن در رو باز کنن ما هم با تمام قوا در رو نگه داشته بودیم در کش و قوس یکی از بچه هایی که در روهل می داد گفتش که آقای اکبری (ناظم ) داره میاد در رو باز کنید ما هم فکر کردیم داره چاخان میکنه چون به ندرت پیش می اومد که به اون طبقه از ساختمون بیاد حالا این ناظممون داره درو هل میده ما با تمام قوا این در رو نگه داشتیم و تا زمانی که حرف نزده بود فکر می کردیم بچه ها هستند . سرانجام این حرکت ما اخراج از کلاس درس اون ساعت و زنگ زدن به اولیا بود .




یک روز سر کلاس جبر بودیم یک معلم بداخلاقی نداشتیم که نگو با همکلاسیم که خیلی رفیق بودیم خواستیم همکلاسی جلوئیم را اذیت کنیم ، خلاصه اینقدر طرف اذیت کردیم که نگو ، که یهو طرف با عصبانیت برگشت دستشو برد بالا که بزنه توی سر رفیقم ، همان لحظه استاد داشت تمرین های سخت کتاب را مینوشتم روی تخته و میگفت کی می تونه حل کنه، که این دوستون این حرکتو انجام داد استاد فکرکرد که بلده ومیخواهد حل کنه ، یک دفعه گفت فلانی آفرین بیا پای تخته حل کن ببینم ، طرفو میگی همین طور داشت مات تخته و استاد رو تماشا میکرد ، که استاد بهش گفت من که می دونستم تو خنگی نمی تونه حل کنه خواستم به بچه ها ثابت کنم برو بنشین .





مراسم ختم بابای یکی از دوستام بود ، من به همراه چند نفر دیگه رفته بودیم برای فاتحه و تسلیت ، این دوست ما که باباش فوت کرده بود خیلی بی تابی میکرد یکی دیگه از بچه ها اومد دلداریش بده برگشت گفت(اشکال نداره عزیزم این شتری که در خونه همه رو فقط یکبار میزنه ) ینی مجلس ختم رفت رو هوا . . .




یه روز مثل همیشه دوستام داشتن بر علیه من توتئه میکردن منم داشتم رد میشدم دیدم دارن یه جوری مغرضانه بهم نگاه میکنن منم گفتم بی خودی خودتونو خسته نکنید میخواستم بگم من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم گفتم:(من بادی نیستم که با این بیدا بلرزم)
بچه ها از خنده غش کردن


یه روز مامانم داشت با یکی از همسایه ها صحبت میکرد اومد ضرب المثل بزنه گفت میگن یه چیزی تو سوراخ نمیرفت بعد رفت من داشتم زمینو گاز میزدم ولی یارو بنده خدا بروخودش نیاورد ( می خاست بگه موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست . )


یه بار تو مدرسه جشن بود مادنبال جابودیم بشینیم یه دفعه یکی محکم زد به کمرم فکرکردم دوستم برگشتم بهش گفتم اشغال عوضی چته
حالانگو ناظممون بود نگام کرد بعد گفت بشین سرجات




یه بار ساعت 11 شب بود داشتیم فیلم نگاه میکردیم یه دفعه بابام گفت بزنید اخبار بیست و سی ببینم چی میگه!!!



یک روز تلفن خونمون زنگ زد حول شدم گفتم بلو اله ؟؟ اونم حول شد گفت سلو علام



یه بار که با مامان وبابام رفته بودیم زیارت عتبات نزدیک سامرا که شدیم واسه امنیت سربازای اونجا میومدن لیست کاروانها رو چک میکردن . اسم چند نفر رو میخوندن و اونا هم بلند میشدن که ببیندشون .
از شانس اسم من اول لیست بود.(اون بنده خداها فامیلی آدم رو نمیخونن به جاش اسم پدر رو میخونن)طرف گفت سمانه عبدالنبی(اسم بابامه).بابای منم متوجه نشدکه آقاهه گفت سمانه . بلند شد گفت منم . سربازه هم عصبانی شد گفت تو سمانه ای؟
منم که هم خندم گرفته بود هم ترسیده بودم سریع بلند شدم گفتم منم منم.
خلاصه بعدش بابام متوجه اشباهش شد وکلی خندیدیم.





یه روز با داداشم کنار کامپیوتر بودیمو کار میکردیم که یکدفعه مانتیور جلوی کیس قرمز شد(وقتی درجه حرارت کیس بالا بره اینجوری میشه) و کامپیوتر شروع کرد به سوت کشیدن من یهویی گفتم واااای داغ کرد عکس العمل داداشم خیلی جالب بود با کمال خونسردی یهویی یه فوت محکم به کیس کرد من از خنده مرده بودم گفتم الان چیکار کردی؟ تازه اونوخت خودش متوجه کارش شد و زد زیر خنده!!!





خانوادگی رفته بودیم قمصر.
داشتیم جای شما خالی سرکه خیار می خوردیم.
یه جایی نشسته بودیم که دائما مگس ها اذیتمون می کردند.
یهو مادر خانمم با حالت عصبانیت گفت ا ه ه ه ه ما ندیده بودیم خیار هم مگس سرکه بخوره!!
به جون خودم نزدیک بود 13 نفر غشی ببرن اورژانس!




دیشب بابام داشت کیس رو درست میکرد از شلوغیش کلافه شده بودم گفتم اه چه ادمای علّافین اینایی که تو کارخونه کیس سر هم میکنن .

دیدم بابام داره چپ چپ نگام میکنه کفتم چیه ؟

گفت هیچی اینو من سر هم کردم

همون لحظه به هوای دستشویی عین فشنگ از اطاق زدم بیرون


سوارهواپیماکه شدم یه پیرزنی کنارم بود که ذله ام کرده بود هرچی مهماندارا یا خلبان اعلام میکرد باید براش ترجمه میکردم اونم همش از ترسش از هواپیما میگفت وقتی رسیدم به اسمان مشهد خلبان اعلام کرد باید مدتی منتظر بمونیم تا اجازه فرود بگیریم. طبق معمول ازم پرسید این چی میگه از سر بازکنی گفتم هیچی میگه منتظریم سقوط کنیم. یهو صدای جیغ پیرزنه دراومد کم مونده تا زندان هم پیش برم 


یه روز یكی از دوستای پرحرفم زنگ زد خونمون منم حوصله نداشتم حرف بزنم گفتم من خونه نیستم پاركم نمیتونم صحبت كنم! اونم گفت باشه خدافظ!!!


مامان من خیلی هایده و مهستی رو دوس داشته و داره!
چندروز پیش داشتم آهنگ جدید دانلود میكردم ازمامانم پرسیدم چ آهنگی میخواد برا اونم دانلودكنم مامانم گفت هایده و مهستی!
منم زود تو سرچ آهنگا نوشتم مهستی٢٠١٣ !!!!!!!!!!!


اول سال بودبادوستم تازه آشناشده بودم دم درمدرسه وایساده بودیم که مامان وبابام رسیدن.بعدمیخواستم مودبانه برخوردکنم.یهوهول شدم به بابام اشاره کردم گفتم مامانم هستن بعدبه مامانم اشاره کردم گفتم بابام هستن!


یه روز یه خانومی اومد خونمون که تو خونه تکونی کمکمون کنه . رفتنی برگشت گفت ببخشید که مزاحمتون شدم . منم حواسم نبود گفتم : اشکال نداره پیش میاد !!!



یه روز رفتم مغازه گفتم اقا شارژ همراه اول دارین؟
گفت بعلهه!
گفتم خوب بی زحمت یه شارژ 2000تومانی ایرانسل بدین!

طرف نگام کرد گفت خوبی عمو؟ گفتم بعله ممنونم به لطف شما! بیرون که رفتم تازه فهمیدم چی شده! 



یه زمانی همیشه برا مسابقات ورزشیم از این نوشابه های انرژی زا استفاده میکردم! که یه روز خیلی دیرم شده بود و سر راه رفتم توی یه مغازه و همینجور که نفس نفس میزدم گفتم اقا نوشابه های انرژی زا دارین؟ کو؟ کجاس؟ چی دارین؟ چنده ؟
فروشنده خیلی ریلکس و بدون مکث تو چشام زل زد و
اهسته گفت:
مدرسان شریف..


رفته بودیم شمال دختر خالم اومد بگه بریم تو آلاچیق بشینیم گفت بریم تو اون قالاچیا بشینیم منو پسر خالم داشتیم زمینو گاز میگرفتیم


سطای سال تحصیلی بود که من بچه های سرویسمونو بستنی مهمون کردم میدوستم رانندمون از بستنی خیلی بدش میاد و نمیخوره بره همین براش نخریدم وقتی اومدم به بچه ها بدم به راننده سرویس گفتم ببخشید چون میدونم دوس ندارید شما رو آدم حساب نکردم.بنده خدا مونده بود چی بگه.منم که دیگه تا آخر سال روم نمیشد بهش نگا کنم.هر وقت منو میبینه میگه گل دختر بازم نمیخوای منو آدم حساب کنی؟؟!!!







با خواهرم برا تعیین سطح کلاس زبان رفتیم مصاحبه حضوری ،از من سوال پرسیدن جوابشو دادم مثه شیر!نوبت خاهرم که شد چون زبان انگلیسیش داغونه هول کرده بود!طرف فینگلیش ازش پرسید روی میز چی میبینی؟آبجیم اول که مثه آهو نگاش میکرد بعد راهنمایی و کمک نطقش باز شد! خوب خودکار و کاغذ و کامپیوترو یاد داشت گفت ،ولی برا بقیش گیر کرد!دلشم نمیخاست کم بیاره!هیچی دیگه شروع کرد هر چی لغت انگلیسی یاد داشت ردیف کرد!با اعتماد بنفس کامل ،از زرافه و گوریل و فیل گرفته تا یخچال و معلم و….!منو میگی چسبیده بودم به سقف!بعد یه نیم ساعت که دیگه آبجی ما روی میز چیزه دیگه ای پیدا نمیکرد طرف برگشت به من گفت تخیل آبجیت خیلی قویه ها!
فقط نفهمیدم چرا منم باش فرستادن سطح1…..
روز اول:استاد ازمون خاست خودمونو معرفی کنیم،این آبجی نابغه من پا شده میگهit is a susan!ینی خودشو با درخت یکسان کرد!
چند روز بعد:گروه 2نفری شده بودیم برا مکالمه!آبجی من با یه همکلاسی پسر همگروه شده بود،طرف فینگلبش ازش پرسید غذای مورد علاقه ت چیه؟سوسن برگشته میگهi love you omlet ! اینجا دیگه کلاس منفجر شد!یه روز دیگه که استاد داشت گروهبندی میکرد پسره گفت استاد منو با سوسن همگروه نکن!ما رو با املت یکی میبینه!







یه بار رفتیم عروسی راهش هم خیلی دور بود
منم خسته رسیدم
بعد از سه ساعت عروسی تموم شد منم اومدم برم بیرون كه پدر داماد وایساده بود جلو در
خواستم بگم مبارك باشه
گفتم خدا رحمت كنه
دیگه اونقدر خجالت كشیدم كه دیگه






یه ایمیل خیلی مهم واسه معلمم میخواستم بزنم خیلی عجلهداشتم تایپ کردم فرستادم بستم رفتم

فردا ایمیلم رو چک میکردم دیدم جواب داده
چیییییییییییییییییییییییییی؟

دوباره ایمیلم رو نگاه کردم دیدم کیبورد انگلیسی بوده فارسی تایپ کردم فرستادم براش

قیافم دیدنی بود



این سوتیه داداشمه.
چند روز پیش داشت با دوستش صحبت میکرد که یهو بحثه کارت هدیه اومد وسط دوستش میگه میشه کارت هدیه رو شارژ کرد دادشه ماهم خیلی جدی میگه نه اون کارته تو که تول پوشه!!!(منظورش این بود که پول توشه!)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ARMINA
چهارشنبه 2 بهمن 1392 12:39 ب.ظ
اوووووووه!!!!!
این که چیزی نیست!
من یه ساندیس گرفتم همش آب بود!!
فقط یه هسته ی هلو تو آبه انداخته بودن که طعم بگیره که نگرفت!!!!!
پاسخ nasim hakimian : چه مسخرهمن یه بستنی گرفتم به خدا فقط چند سانت از انگشت دستم بلند تر بود

ابزار وبلاگ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر